محمد ابراهيم آيتى
513
تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )
يافتهاند كه رسول خدا رهسپار « خيبر » شده است و آنجا هم سرزمين وسعت و فراوانى است و قلعههاى محكم و مردان دليرى دارد ، پيوسته از رهگذران جويا مىشدند ، كه كار رسول خدا با أهالى « خيبر » به كجا كشيده است ، چون مرا ديدند و هنوز از مسلمان شدن من بىخبر بودند ، گفتند : اين « حجّاج بن علاط » است . سپس گفتند : اى « أبو محمّد » ! چه خبر ؟ شنيدهايم كه اين راهزن ( يعنى : رسول - خدا صلّى اللّه عليه و آله ) رهسپار « خيبر » شده است كه سرزمين يهوديان و انبار غلّهء حجاز است . گفتم : آرى من همچنين خبرى شنيدهام و خبرى هم دارم كه شما را شادمان مىكند . پس اطراف شتر مرا گرفتند و ازدحام كردند و گفتند : بگو . « حجّاج » مىگويد : گفتم : « محمّد » چنان شكستى خورد كه هرگز مانند آن را نشنيدهايد ، و يارانش چنان كشته شدند كه تاكنون به گوش شما نرسيده است ، و خودش را اسير كردند و گفتند : او را نمىكشيم بلكه به مكّهاش مىفرستيم ، تا خود أهل مكّه او را به جاى كشتگان خود در حضور مردم مكّه بكشند . « حجّاج » مىگويد : با شنيدن اين خبر مردان قريش از جاى جستند و فرياد كنان به مكّه ريختند و گفتند : خبر رسيد و هم اكنون انتظار مىبريم كه محمّد را بياورند و او را با دست خودمان بكشيم . سپس « حجّاج » گفت : با من كمك كنيد ، تا پول و مال خود را كه نزد اين و آن مانده است فراهم كنم ، چه من در نظر دارم : به « خيبر » بروم و پيش از رسيدن بازرگانان ديگر ، از شكستخوردگان اصحاب « محمّد » چيزى به دست آورم ، پس همه در انجام اين كار مساعدت كردند و بدان گونه كه از آن بهتر نمىشد اموال مرا جمعآورى كردند ، سپس نزد همسرم آمدم و گفتم : مالى كه نزد تو داشتم كجاست ؟ شايد پيش از هجوم بازرگانان به « خيبر » برسم و از فرصت فروش غنائم بهرهمند شوم . نگرانى عبّاس بن عبد المطّلب « حجّاج » مىگويد : در يكى از خيمههاى بازرگانان بودم كه ، « عبّاس بن -